دلتنگی حجمی شده میان پلک هایم و اجازه خوابیدن به چشمانم نمی دهد.

وقتی غمگین و گیجی و وقتی ذهنت در یک آن به چند مسئله مهم می اندیشد چقدرشیرین است اگر کسی کلماتی بر زبانش جاری شود که تو بفهمی که او تو را می فهمد.

و بعد فقط لبخندت را حواله چشمان تیزبینش کنی که سپاسگزارم بابت دقتت!

و هنگامه دلتنگی اگر به دلت میدان دهی چقدر متوقع می شود و از عالم ناله می کند که چرا مرا نمی فهمند.

چرا هم صحبت دل من نمی شوند و چرا و چرا...

ولی باز باید به این دل نهیب زد که زیبای کوچکم کمی حساس و زود رنج تر از گذشته شده ای و این طبیعی ست چرا که مدام تمنایی داری که فعلا دست یافتنی نیست پس کمتر عاطفی باش و بیشتر منطقی.

نازنین قلب من , می دانم که هر آنچه گذشته ها برایت بهشت کوچکی بوده این روزها در میان تنهایی هایت در حکم زندانی است که تمام عناصرش به نوعی بی رحمانه به تو می نگرند و تو حتی در میان فضای کوچک اتاق کودکی هایت فشار قبر را حس می کنی.

و حتی این بغض سر به مهر تا میان رگ هایت رسوخ کرده این که می گویم می دانم بغض فرو خورده ات حتی در میان رگ هایت جا خوش کرده به این خاطر است که هم اکنون دستانم گردش خونی را حس می کنند که می گرید.

پس ای جایگاه عشق و ای میزبان زیبایی کمی آرام باش و به وجود خسته ی من لبخند بزن ببین که تمام وجودم چه عاشقانه با تو سخن می گوید ببین که خدای مهربان به کلماتم نظر کرده که هر طور شده حال تو را بهبود بخشند.


پس به خدای خوبمان لبخند بزن و سپاسگزار باش که این چنین لطیف ما را می فهمد.
کاش بودی....