دلم گرفته بودو داشتم به این فکر میکردم که با چی حرف بزنم کمی سبک شم ..

رفتم سراغ چندتا کتاب که گاهیی خوندنشون باعث فراموشی حجم ناراحتی دل ادماس ...دیدم کویر وستاره بهترین مونس شبهای دلتنگیه...
ولی کمی که گذشت وباز بیشتر خوندم دیدم دریا وساحل و جنگل وکوه.. وخیلی چیزای دیگه میتونن صدای دل ماروبشنون و چیزی نگن..ولی وقتی بیشتر فکرکردم دیدم اگه به اندازه هم باشه اسمون کویر باستاره هاش ... جای بیشتری واسه شنیدن حرفای یه دل شکسته دارن...

خنده ی تلخی رولبام نشست

پیش خودم گفتم اگه فقط همین الان ده نفر توی تموم دنیا دلشون مثل من گرفته باشه و دنبال یه جا واسه گفتن رازو فقط شنیدن صدای یه سکوت که مبهمه ولی نهایت ارامشه باشن ... کل زمین با تمام دریا وکوهو جنگلشم کم میارن و

پیش خودم گفتم عجب صبری خدا دارد...

تازه براخودمن... 
تمام کویرهایی که هستن با تموم ستاره هاشونم نمیتونن اون چیزی رو که من میخوام بهم بدن
من فقط سکوت وتاریکی مطلق  شب رو میخوام بدون چشمکای سا حرانه ستاره ها نمیخوام سوسویی از اونا ببینم نه اونا نه خورشید نه ماه
تو تاریکی مطلق شب دستایی ر و میخوام که نوازشگر صورتم باشه و لبهایی رو میخوام که ....
لبهایی رومیخوام که برام حقایقی روروشن کنن که تاریکی شب رو ازبین ببره  وباورکنم ستاره نور نیست .. حجمی از غباره که چون ما میخوایم اسمش ستارس...
اینا رو نمیشه توی کویر داشت ..
دریااااااا
اسمون
جنگل
کوه
نمیدونم کجاااااااا
هرجایییییییی که بتونه تحمل کنه فریادبلند و بیصدای منووووووو::

اونجا داد میزنم

چقدر تنهام

اونجا داد میزنم ....

بعضی چیزارونمیشه گفت ونوشت  فقط یه نفس عمیق و چندتا نقطه و یه سکوت بی انتها..
دلم بدجوری گرفته
بدجوری
نمیدوونم
دلم تنگه و
نمیدونم چی میخوامم
نیاز به پرواز دارم و دلم ازاین دنیای عجیب و شلوغ گرفته 
کجاااااااااا داد بزنم  من اسمونو میخوام ...