اینبار اسمی نداره.....
در پشت چار چرخه ی فرسوده ای ،کسی
خطی نوشته بود:
((من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد نيست!))
اين آيه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرارگشت وگشت
چشمم برای اين همه سرگشتگی گريست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو مگوی ،می کشاندمش:
در جست وجوی آب حياتی!
در بيکران اين ظلمات آيا ؟
در آرزوی رحم ؟عدالت؟
دنبال عشق ؟
دوست ؟...
ما نيز گشته ايم
و آن شيخ با چراغ همی گشت
آيا تو نيز،چون او ـ انسانت آرزوست ؟؟
گر خسته ای بمان واگر خواستی بدان :
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست
پويندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز نگرد ! نيست سزاوار مرد نيست.........
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ ساعت 14:35 توسط دیبا
|