نو دولت

آنانکه سر بر سينه عزلت کشيده اند

آرام، در سرای وجود آفريده اند

اين زيرکان، که گوش به هر قصه داده اند

افسانه ی وفا بتامل شنيده اند

مردان عشق را به هياهو چه حاجت است

رندان روزگار خموشی گزيده اند

از شوق خنده های پرازمعنی جهان

نو دولتان چه زود،گريبان دريده اند

**ای نا مراد مانده زهر آرزوی خام**

**غمگين مشو نصيب تو هم آفريده اند**