قطره ای آبم زچشم اشکبار افتاده ام

پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام

آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده ام

ناله ام، در دامن شبهای تار افتاده ام

بوسه ای نشکفته ام ،در موی او پيچيده ام

حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام

اشک چشمم،آيت نوميديم ای جان ولی

در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام

گر جوانی می کنم در عشق او عيبم مکن

برگ خشکم در گريبان بهار افتاده ام

مردم ار بی جوهرم بينند جای شکوه نيست

تيغ تيزی بوده ام و اکنون زکار افتاده ام

روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق

من که چون مژگان زچشم روزگار افتاده ام

سينه ام لبريز گوهر بوده وز دريای عشق

چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام

کيستم من؟چيستم من؟خسته ای .ديوانه ای

نی غلط گفتم که از ديوانگان افسانه ای........