هنوز هم گاهي احساسش مي كنم به سبكي گامهاي نو عروس مي ماند از روي روحم ، بي اعتنا مي گذرد

همه جوانه ها خشك مي شوندمن مي فهممو به يكباره فرو مي ريزم وقتي مي رود تا دير زماني جاي پايش

سينه ام را مي سوزاند .مدتهاست كه اين آشناي غريبوار را مي شناسيمخودش است همان

شكنجه پايان نيافتني قصه آن سوال هميشه بي پاسخ را مي گويم :

« چرا رفت ؟»