عشق یا نفرت
هميشه از آن مي گريزي
مي خواهي در دلت اثري از آن نباشد . مرتبا عشق مي ورزي . به همه خوبي ميكني . سعي ميكني زيبايي ها را ببيني و دور بديها خط قرمز بكشي … اما … بعد … درست وقتي كه سراپايت را عشق مي پوشاند و افق نگاهت نهايت دوست داشتن را ميبيند … يك مرتبه نميفهمي كه چه حادثه اي رخ داد … چه شد … چرا …
دنيايت تاريك و سرد مي شود . تنهايي در گوشت فرياد مي كشد . انگار به ته دنيا رسيده اي …
تازه مي فهمي كه نفرت چه نعمت بزرگي بوده و تو قدر آنرا نمي دانسته اي و چقدر اشتباه كرده اي كه آنرا به دور انداختي ..
تازه مي فهمي چقدر به آن احتياج داري . براي دوباره ايستادن …دوباره ديدن و تحقق آرزوي دوباره خنديدن ..
مدتي مي گذرد … نفرت بر تو نازل مي شود .
ديگر نمي خواهي آسيب ببيني . خودت را محكم ساخته اي و ديواري حصين بر گرد روحت كشيده اي. اما باز درمي يابي كه عميقا تنهايي .
در آخر سردرگم ميماني كه براي فرار از اين رنج عميقي كه خوره روحت شده ، بايد به كداميك متوسل شوي ..
عشق …و يا نفرت ؟!