قصه من و پرواز و تنهایی........

چنان شوق رهايي داشت كه تنها يك لحظه غفلت كردم
پر زد و رفت.......
و چنان عشق آزادي داشت كه نه نگاه منتظرم را ديدو نه دلواپسي دلم را
پر زد و رفت......
و چنان شوق آسمان داشت كه التهاب اسارت در شعاع رنگارنگش آب شد
پر زد و رفت.......
مي دانم كه ديگر نمي آيد
اما…
قفس زندگي ام پر است از جاي خالي پرواز
........
بي اعتنا و سبك اما....
پرنده..!!؟؟
پر زد و رفت …
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 12:27 توسط دیبا
|