پرنده


چنان شوق رهايي داشت كه تنها يك لحظه غفلت كردم

پر زد و رفت.......

و چنان عشق آزادي داشت كه نه نگاه منتظرم را ديدو نه دلواپسي دلم را

پر زد و رفت......

و چنان شوق آسمان داشت كه التهاب اسارت در شعاع رنگارنگش آب شد

پر زد و رفت.......

مي دانم كه ديگر نمي آيد

اما…

قفس زندگي ام پر است از جاي خالي پرواز

                         ........

بي اعتنا و سبك اما....

پرنده..!!؟؟

پر زد و رفت …