قصه تنهایی

خواندمت

تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم ...

گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را  و دعوتت كردم !! که سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ،

سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل

بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر را پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم .

اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي .  انگار من مثل

يكي از عروسكهاي مغازه های سرراهت بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم

نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را

شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي .

مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود ......