رویا نیست قصه تنهایی من...
خواندمت
تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم ...
گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را و دعوتت كردم !! که سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ،
سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل
بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر را پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم .
اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل
يكي از عروسكهاي مغازه های سرراهت بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم
نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را
شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي .
مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود ......
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۸۸ ساعت 10:12 توسط دیبا
|