باران خورده


سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود .

كوله پشتي كهنه سرباز روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده .

من مي لرزم . خيس خيس شده ام .

صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند .

پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد .

از جامي پرم . ازآتش درونم تب شعله میکشد و تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم

مي خورد .

باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد.

لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم .

دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز

صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند …

و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر …