باران خورده!!

سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود .
كوله پشتي كهنه سرباز روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده .
من مي لرزم . خيس خيس شده ام .
صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند .
پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد .
…
از جامي پرم . ازآتش درونم تب شعله میکشد و تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم
مي خورد .
باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد.
لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم .
دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز
صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند …
و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر …
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 9:24 توسط دیبا
|