|
شب..... همچون زني هر جايي در پنهانترين پستوها سرك مي كشيد و ظلمت چهره اش را با لبخند دهاني بي دندان مي نماياند . روز...... در پشت هيچ كوهي نخفته بود تا با رفتن شب بيدار شود . حتي اثري از خاطراتش در يادهاي مردم شهر نبود . تيرگي سلطه اي نفس گير داشت و روز براي هميشه مرده بود ..... + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 10:28 توسط دیبا |
يوسف ...!! دردی اگر داری و همدردی
نداری با چاه آن را در ميان
بگذار! با چاه! غم روی غم اندوختن دردی ست
جانکاه! گفتند اين را پيش از اين، اما
نگفتند ، گر همرهان در چاهت
افکندند ورفتند آنگاه دردت را کجا
فرياد کن، آه............ + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 16:34 توسط دیبا |
قطره ای آبم زچشم اشکبار افتاده ام پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده ام ناله ام، در دامن شبهای تار افتاده ام بوسه ای نشکفته ام ،در موی او پيچيده ام حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام اشک چشمم،آيت نوميديم ای جان ولی در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام گر جوانی می کنم در عشق او عيبم مکن برگ خشکم در گريبان بهار افتاده ام مردم ار بی جوهرم بينند جای شکوه نيست تيغ تيزی بوده ام و اکنون زکار افتاده ام روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق من که چون مژگان زچشم روزگار افتاده ام سينه ام لبريز گوهر بوده وز دريای عشق چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام کيستم من؟چيستم من؟خسته ای .ديوانه ای نی غلط گفتم که از ديوانگان افسانه ای........ + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 14:31 توسط دیبا |
قصه شیرین.. مهرورزان زمان های کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" یی بر نیاید دگر آواز از "من"! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست، بپذیریم به جان، هر چه جز میل دل او ، بسپاریم به باد! آه ! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شیرین" ، تیشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد . کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است . رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین ، بی نهایت زیباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی یا نرسی! + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 10:8 توسط دیبا |
يادت باشه اگه شبي رفتي ستاره بياري قلبتو وقت
اومدن توآسمون جانذاري نري يه وقت پيداکني توآسمون ستاره اي يه وقت باچشمات نبينم
يه چشمکي اشاره اي يه وقت نبينم خودت هم مثل ستارها شدي ستاره اي روديدي و...روزوشب ازخود بيخودي اين زمينم واسه خودش يه آسمونه رنگيه آسمون اين پايينا
پرازستاره سنگيه يه وقت ازاين ستاره هاگول نخوري ماه شبم آخه براي داشتنت هميشه
درتاب وتبم مي ترسم ازدستت بدم اگه بري به آسمون بي خيال ستاره شو پيش من خاکي
بمون .............. + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 17:22 توسط دیبا |
چيست اين باران كه دلخواه من است ؟ زير چتر او روانم روشن است . چشم دل وا مي كنم قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم : در فضا، همچو من در چاه تنهائي رها، مي زند در موج حيرت دست و پا، خود نمي داند كه مي افتد كجا ! در زمين، همزباناني ظريف و نازنين، مي دهند از مهرباني جا به هم، تا بپيوندند چون دريا به هم ! قطره ها چشم انتظاران هم اند، چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند . هر حبابي، ديدهاي در جستجوست، چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !» مي كنند از عشق هم قالب تهي اي خوشا با مهر ورزان همرهي ! با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش. سيل غم در سينه غوغا مي كند، قطره دل ميل دريا مي كند، قطره تنها كجا، دريا كجا، دور ماندم از رفيقان تا كجا! همدلي كو ؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جاكه خاطرخواه او ! شايد از اين تيرگي ها بگذريم . ره به سوي روشنائي ها بريم . مي روم، شايد كسي پيدا شود، بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟ + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 18:1 توسط دیبا |
سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود . كوله پشتي كهنه سرباز روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده . من مي لرزم . خيس خيس شده ام . صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند . پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد . … از جامي پرم . ازآتش درونم تب شعله میکشد و تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم مي خورد . باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد. لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم . دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند … و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر … + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 9:24 توسط دیبا |
به چه مي خندي تو؟به مفهوم غم انگيز جدايي؟به چه چيز ؟به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟ به چه مي خندي تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو؟به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟خنده دار است بخند... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:10 توسط دیبا |
خدایا!!چرا از این همه گناهای ما ادما خسته نمی شی و بازم ما رو دوست داری خدایا!!چرا همیشه و همه جا مواظب ما هستی در حالی که ما ادما از تو غافلیم خدایا!!خودت می دونی که ما ادما چقدر بدیم.پس مارا ببخش...الهی العفو + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 16:26 توسط دیبا |
چقدر دلم می خواست جای او بودم. نشسته در نوک صخره و تنها در اوج با چنان منظره ای زیر پایم و بادی که می وزد و دلی که می تپد چون با کوچکترین حرکتی ممکن است … + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 9:51 توسط دیبا |
|