دلتنگی حجمی شده میان پلک هایم و اجازه خوابیدن به چشمانم نمی دهد.
وقتی غمگین و گیجی و وقتی ذهنت در یک آن به چند مسئله مهم می اندیشد چقدرشیرین است اگر کسی کلماتی بر زبانش جاری شود که تو بفهمی که او تو را می فهمد.
و بعد فقط لبخندت را حواله چشمان تیزبینش کنی که سپاسگزارم بابت دقتت!
و هنگامه دلتنگی اگر به دلت میدان دهی چقدر متوقع می شود و از عالم ناله می کند که چرا مرا نمی فهمند.
چرا هم صحبت دل من نمی شوند و چرا و چرا...
ولی باز باید به این دل نهیب زد که زیبای کوچکم کمی حساس و زود رنج تر از گذشته شده ای و این طبیعی ست چرا که مدام تمنایی داری که فعلا دست یافتنی نیست پس کمتر عاطفی باش و بیشتر منطقی.
نازنین قلب من , می دانم که هر آنچه گذشته ها برایت بهشت کوچکی بوده این روزها در میان تنهایی هایت در حکم زندانی است که تمام عناصرش به نوعی بی رحمانه به تو می نگرند و تو حتی در میان فضای کوچک اتاق کودکی هایت فشار قبر را حس می کنی.
و حتی این بغض سر به مهر تا میان رگ هایت رسوخ کرده این که می گویم می دانم بغض فرو خورده ات حتی در میان رگ هایت جا خوش کرده به این خاطر است که هم اکنون دستانم گردش خونی را حس می کنند که می گرید.
پس ای جایگاه عشق و ای میزبان زیبایی کمی آرام باش و به وجود خسته ی من لبخند بزن ببین که تمام وجودم چه عاشقانه با تو سخن می گوید ببین که خدای مهربان به کلماتم نظر کرده که هر طور شده حال تو را بهبود بخشند.
پس به خدای خوبمان لبخند بزن و سپاسگزار باش که این چنین لطیف ما را می فهمد.
کاش بودی....
جناب لطف الله زاهدی یکی از دوستان نزدیک استاد این شرح را نوشته اند که در کلیات دیوان شهریار جلد اول چاپ شده است .
جوان ۲۳ ساله ای فرض کنید به نام شهریار ٬ تقریبا در حدود سال ۱۳۰۸ شمسی که دانشجوی دانشکده ی پزشکی است.در یکی از خانه های تهران دو اطاق با یک مهتابی در اختیار دارد ٬ در این خانه دختر با ذوق و با عاطفه ای هم هست به اسم لاله که قسمتی از کارهای منزل شهریار را بدون توقع مزدی به عهده گرفته و این همان لاله است که شهریار چندین سال بعد که از سفر خراسان برگشت او را مرده یافت و در سر خاک او غزل بسیار لطیفی ساخت به مطلع : بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را.
این روزها معشوقه ی شهریار یعنی ثریا با صدها داستان شور انگیزی که برای آیندگان طراحی کرده تازه دارد از چنگش به در می رود ٬ دو هفته است که هم دیگر را ندیده اند ٬ شهریار با اضطراب و انقلاب فوق التصوری دست به گریبان است.روزها بلکه شب ها هم ٬ متصل می دود و می رود بهجت آباد که محل گردش های سابق است و دوباره دیوانه وار می آید منزل.این جا که هست ثریا را آنجا ٬ آنجا که هست اینجا می پندارد.اما به قول باباطاهر: " اگر دردم یکی بودی چه بودی " شهریار نه تنها ثریا را از دست داده بلکه سه نفر رفیق موافق هم که تاکنون داشته اکنون به هیچ کدام دسترسی ندارد.
۱-مرحوم سید ابوالقاسم شهیار متخلص به شیوا که همشهری و صمیمی ترین دوست شهریار است ٬ تقریبا تمام خوشی ها و تفریحات شهریار که مستلزم مخارجی هم ممکن است باشد دور محور شهیار می چرخد ٬ به وسیله ی شهیار است که شهریار پیش یک عده از رجال وقت معرفی شده و یا به وسیله ی اوست که در یک مجلس حال با قمر الملوک وزیری محبوب ترین خواننده ی زن ایرانی آشنا شده و غزل معروف خود "قمر اینجاست!" را ساخته و به دهان ها افتاده.شهیار عضو دربار است و جوانی است خون گرم و فعال و خیلی با ذوق که از اشعار شهریار هم نسخه بر می دارد و کتابچه ای ترتیب داده که همان دیوان کوچک شهریار است که در ۱۳۰۹ چاپ شده و گردآورنده ی آن مرحوم شهیار بوده است.اما در این موقع که شهریار احتیاج به توجه بیشتری دارد طفلک شهیار هم مریض و مسلول شده و برای تغییر آب و هوا به مازندران رفته و شهریار بعد ها که شهیار مرحوم شده در رثای او می گوید:
او سایه ی خدا بود ٬ پشت و پناه ما بود
تا سایه ی خدا باد پشت و پناه شهیار
۲-نگارنده یعنی لطف الله زاهدی که گرفتار امتحانات مدرسه و تهیه ی مقدمات سفر اروپا برای تحصیل هستم و دیگر هیچ.
۳-جوانی است به اسم کریمخان که اهل ذوق و ادب است و بسیار اصیل و نجیب اما نازک نارنجی و زودرنج ٬ او هم مثل اینکه طاقت خل بازی های شهریار را نداشته ٬ قهر کرده ٬ رفته و در تهران هم نیست.
شهریار می گوید:
" خدا وقتی بخواهد یکی را به سوی خود بکشاند هر در امیدی که به سوی خلق باز می شود به رویش می بندد."
در چنین ایامی ٬ یک روز نزدیک غروب که شهریار باز سرسیمه وارد منزل می شود ٬ لاله به او مژده می دهد که ثریا آمد اینجا و مقداری هم منتظر شما شد ٬ چون عجله داشت رفت.اما گفته شاید برای ساعت نه شب بتوانم باز سری به شما بزنم.لاله با تاسف اضافه کرد که پیراهنش را هم برد ٬ گفت این پیراهن وقتی من نباشم شهریار را آزار خواهد داد.پیراهنی که پارچه ی آن را خود شهریار انتخاب کرده بود و به عنوان هدیه به ثریا داده بود و ثریا هم بعد از اینکه از آن پارچه ٬ لباس تهیه کرده بود ٬ لباس را به عنوان یادگاری پیش شهریار گذاشته بود.
شهریار مثل اینکه دری از بهشت امید به رویش باز شده باشد اشک شوقی سر داد و در انتظار ساعت نه شب ماند ٬ اما سخت بی قرار ٬ مخصوصا از رفتن پیراهن که حکم پیراهن یوسف را داشت سخت ناراحت.
شب شد ٬ لاله آمد چراغ نفتی شهریار را روشن کرد و گذاشت وسط اطاق ٬ خواست برود ٬ شهریار گفت در و پنجره ها را هم باز کن ٬ خفه می شوم ٬ با این که هوا منقلب بود لاله ناچار اطاعت کرد.
ساعت نه شب داشت نزدیک می شد که باد زد و چراغ را خاموش کرد ٬ شهریار این را هم به فال بد گرفت ٬ و با خود گفت :" دیگر کار از کار گذشته است. "
لاله آمد چراغ را روشن کند ٬ شهریار گفت:نکن ٬ اگر او آمد روشن می کنم ٬ لاله گفت:شامت حاضر است ٬ شهریار گفت : اگر او آمد می خوریم ٬ اما آن شب تا صبح ٬ چراغ خاموش و شام نخورده ماند ٬ زیرا او نیامد و نیامد که نیامد ٬ او نیامد اما شهریاری هم ساخت که چراغ دل ها بدو روشن شد.
آن شب شهریار با یک پتو روی فرش دراز کشید و با تب و لرز شدیدی که به جانش تاخته بود ٬ شب عجیبی را سحر کرد ٬ نزدیکی های صبح بود که شمع شاعرانه ی خود را روشن کرد و این غزل را نوشت: بوی پیراهن.
خواننده ی عزیز با خواندن این مقدمه و شرحی که زیر ابیات می نویسم می توانید دریابید که چگونه وقایع عادی هم ضمن بیان شعری از آیینه ی ذوق و ضمیر شهریار به روی کاغذ منعکس می شوند که ظاهرا ردپایی از خود باقی نمی گذارند و شکوه ابهام غزل هم نمی شکند.این همان سبک سمبولیک بلند و عجیب حافظ است که بعد از حافظ کسی از عهده ی آن برنیامده بود.
بنده اینجا قصدم فقط بیان شان نزول و پیش آمد هایی است که این غزل را به وجود آورده است اما درک لطائف شعری و هنری غزل با خود شما است.
" بوی پیراهن"
اشم رائحه یوسفی و کیف شمیم عجب که باز نمی آیم از ضلال قدیم
" چون موضوع پیراهن ثریا در بین است به یاد پیراهن یوسف افتاده و غزل خود را با اشاره به قصه ی یوسف آغاز می کند."
اسیر بیت حزن گو دریچه ها بگشای اشم رائحه یوسفی و کیف شمیم
" در این بیت اشاره به باز کردن در و پنجره ها شده است. "
به بوی زلف تو جان وعده داده ام اینک چراغ عمر نهادم به رهگذار نسیم
" در این بیت به خاموش شدن چراغ هم اشاره شده است. "
حدیث روی تو می گفت لاله با دل من که داغ دل کندم تازه ٬ یاد عهد قدیم
" اشاره به صحبت هایی که لاله با او کرده و آمدن ثریا را مژده داده است اما نتیجه جز داغ دل نیست. "
خدای را مستان یادگار عشق از من که در فراق تو نه یار دارم و نه ندیم
" اشاره به پیراهن ثریا که از منزل او بیرون رفته و این بیت در دیوان چاپی نیست چون خود شهریار در نسخه ی خطی روی آن قلم زده بود ولی از نظر تکمیل موضوع لازم است."
شکنجه ی شب هجران به زیر پنجه ی عشق فشار قبر به یاد آرد و عذاب الیم
" بی خوابی و تنهایی و تاریکی شب و تب چهل درجه در حالی که خود را در پتو پیچیده و می خواهد عشق آتشینی را زنده به گور کند الحق جز عذاب قبر تشبیه و تعبیری ندارد."
شکسته کشتی طوفانیم ٬ شبانگاهان به دست کشمکش گردباد ها تسلیم
" شکستی که خورده ٬ طوفانی که این حادثه در روحیه ی او برانگیخته و بلاتکلیفی که باید دستخوش حوادث بشود ٬ در این بیت نقاشی شده است. "
کجایی ای خط سبزت به پشت خاتم لعل نوشته آیه ی یحیی العظام وحی رمیم
" در این بیت به دوست خود ابوالقاسم شهیار اشاره کرده که اگر او بود در این موقع می توانست با نوازش های خود دل مرده ی او را زنده کند. "
رقم به شیوه ی چشم تو می زنم به بیاض که نسخه یی بستانی از این سواد سقیم
" باز اشاره به ابوالقاسم شهیار و همین طور اشاره به نگارنده ( لطف الله زاهدی ) دارد که هر دو از اشعار او نسخه بر می داشتیم."
همای عشقم و از خلدم آبخور برکند هوای همت پرواز تا بدین اقلیم
" اشاره ضمنی هست به اینکه از تبریز بار سفر بسته و به تهران آمده."
فغان که چرخ نگونبخت حرمتم نشناخت که میهمان بکشد کاسه ی سیاه لئیم
" اشاره به کم محلی و خلف وعده ای که دیده و حتی خطر جانی که برایش پیش آمده و همین طور پیش گویی حوادث بعدی است که در بیوگرافی شهریار اشاره شده است."
اهادیا بکریم و قد هدیت لئام امان که داد دل من ده ای خدای کریم
" اشاره ی ضمنی به دوست خود کریمخان کرده و رنجشی که از او داشته رسانده است. "
من از صوامع کاخ رفیع معرفتم که در مقابل آن آسمان کند تعظیم
من آن فرشته ی قدس حدیقه ی خلدم که حالیا شده ام در شراب خانه مقیم
به شهریاری ملک سخن برندم نام برای خاطر لطف کلام و طبع سلیم
" این سه بیت در آن تاریخ که شهریار این غزل را ساخت فقط یک غلو و مبالغه ای به نظر می آمد که شاعر برای تسلی دل رنج دیده ی خود بر زبان آورده باشد اما امروز معلوم می شود که حقا یک الهام و پیش گویی از حقیقتی مسلم بوده است.
تهران-بهمن ماه ۱۳۳۷
لطف الله زاهدی
کلیات دیوان شهریار جلد اول
ای شوکت نماز! شکوه روزه! اصالت حج! کرامت زکات! شرافت دین و هیبت عدل! بار غیبت بر زمین بگذار و بال فرج بگشای. دیگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبی آسمان است. زمین بی تو کشتزار ظلم شده است، و باران،اشک فرشتگان را همسفر.
آه، دیگر حوصله ما را ندارد; ناله از ما می نالد، و گریه پایان خود را نگران است.
ای صبح! شام ما را سینه بشکاف; ای سپیده! سپاه سیاهی را درهم شکن، ای شکوهمندی دین! تیرگی بخت ما را برمتاب; ای شهسوار دشتهای پی درپی غیبت! «تیزتک گام زن، منزل ما دور نیست.»
«شام تو اندر یمن، صبح تو اندر قرن، ریگ درشت وطن، پای تو را یاسمن، ای چو غزال ختن! تیزترک گام زن. منزل ما دور نیست.» (1)
نماز، روی به قبله تو ایستاده است; که قبله کعبه تویی.
روزه، لب تشنه یاد تو است; که شادی افطار تویی.
حج، بیابانهای غیبت را به شوق تو می پیماید; که سعی او صفای توست.
جهاد، انتظار ذوالفقار تو را می کشد; که تیزی شمشیر وی، فرمان توست.
زکات، خرقه درویشی به تن کرده است; سخاوت را به او بیاموز!
امامت، عزادار غیبت است; که بی تو کناره نشین گودها شده است.
حسن، دیگر به خود نمی بالد; خواستار دیدار توست.
یادها از یاد رفته اند; بی وفایی را از آنان بازگیر!
با تو گلها، همه می خندند; بی تو هر گلی، دهانه زخمی چرکین است.
با تو باران، پیامبر طراوت و زندگی است; بی تو باران، هق هق آسمان است.
با تو، هر بیگانه ای آشناست; بی تو آشنایان، کینه وران بی رحمند.
با تو، هر روز، امروز است; بی تو روزها همه دیروزند.
با تو، همه خویشان منند; بی تو، برادرانم یوسف کشان کنعانند.
با تو، من می خندم، می گریم، می بالم، می شورم، می نازم، می تازم، و می مانم;
بی تو، من، ماندن را نیز از یاد برده ام.
با تو، من غم گنجشکان زمستانی را هم می خورم.
بی تو مرا با خود نیز کاری نیست.
با تو، ز نو هر رازی گشوده است; بی تو هر کلمه رازی است; هر گردی، کوهی از پوشیدگی است; هر قطره دریایی از حیرت و شگفتی است، و هر لحظه، یک تاریخ حسرت.
با تو «رفتگان » حسرت خورا ماندگانند; بی تو «من » شرمسار بودن خویش است.
دریغا که این دریغاها پایان نگرفته است.
حسرتا! که دمی بی حسرت نزیستیم.
دردا! که از درمان دوریم.
و افسوس که افسانه خود را افسون کرده ایم.
تو را به انتظاری که می کشی سوگند که نگاه ما را چنین خیره مخواه و بخت ما را چنین تیره.
دیروز، روزهای غیبت را می شمردم ، روز بیگاه شد، و ماه اقبال در چاه.
در غم ما روزها بیگاه شد.
روزها با سوزها همراه شد.
روز گر رفت گو رو باک نیست.
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست. (2)
دیروز، هزار جرثمه یاس، چنگ و دندان نشانم می دادند، و من همه را به اشارت یک نوید روحانی از خود راندم.
اینک، کریمانه ترین وعده های خدای تو را، بر سینه دل نگاشته ایم، تا حرز جان از چشم زخم مایوسان باشد; که هیچ زنده دلی، مژده های ربانی را به پای نغمه های شوم نومیدی نمی ریزد.
زان شبی که وعده کردی، روز وصل روز و شب را می شمارم، روز و شب
دلم گرفته بودو داشتم به این فکر میکردم که با چی حرف بزنم کمی سبک شم ..
رفتم سراغ چندتا کتاب که گاهیی خوندنشون باعث فراموشی حجم ناراحتی دل ادماس ...دیدم کویر وستاره بهترین مونس شبهای دلتنگیه...
ولی کمی که گذشت وباز بیشتر خوندم دیدم دریا وساحل و جنگل وکوه.. وخیلی چیزای دیگه میتونن صدای دل ماروبشنون و چیزی نگن..ولی وقتی بیشتر فکرکردم دیدم اگه به اندازه هم باشه اسمون کویر باستاره هاش ... جای بیشتری واسه شنیدن حرفای یه دل شکسته دارن...
خنده ی تلخی رولبام نشست
پیش خودم گفتم اگه فقط همین الان ده نفر توی تموم دنیا دلشون مثل من گرفته باشه و دنبال یه جا واسه گفتن رازو فقط شنیدن صدای یه سکوت که مبهمه ولی نهایت ارامشه باشن ... کل زمین با تمام دریا وکوهو جنگلشم کم میارن و
پیش خودم گفتم عجب صبری خدا دارد...
تازه براخودمن...
تمام کویرهایی که هستن با تموم ستاره هاشونم نمیتونن اون چیزی رو که من میخوام بهم بدن
من فقط سکوت وتاریکی مطلق شب رو میخوام بدون چشمکای سا حرانه ستاره ها نمیخوام سوسویی از اونا ببینم نه اونا نه خورشید نه ماه
تو تاریکی مطلق شب دستایی ر و میخوام که نوازشگر صورتم باشه و لبهایی رو میخوام که ....
لبهایی رومیخوام که برام حقایقی روروشن کنن که تاریکی شب رو ازبین ببره وباورکنم ستاره نور نیست .. حجمی از غباره که چون ما میخوایم اسمش ستارس...
اینا رو نمیشه توی کویر داشت ..
دریااااااا
اسمون
جنگل
کوه
نمیدونم کجاااااااا
هرجایییییییی که بتونه تحمل کنه فریادبلند و بیصدای منووووووو::
اونجا داد میزنم
چقدر تنهام
اونجا داد میزنم ....
بعضی چیزارونمیشه گفت ونوشت فقط یه نفس عمیق و چندتا نقطه و یه سکوت بی انتها..
دلم بدجوری گرفته
بدجوری
نمیدوونم
دلم تنگه و
نمیدونم چی میخوامم
نیاز به پرواز دارم و دلم ازاین دنیای عجیب و شلوغ گرفته
کجاااااااااا داد بزنم من اسمونو میخوام ...
شب.....
همچون زني هر جايي
در پنهانترين پستوها سرك مي كشيد
و ظلمت چهره اش را با لبخند دهاني بي دندان
مي نماياند .
روز......
در پشت هيچ كوهي نخفته بود
تا با رفتن شب بيدار شود .
حتي اثري از خاطراتش در يادهاي مردم شهر نبود .
تيرگي سلطه اي نفس گير داشت
و روز براي هميشه مرده بود .....